پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
بنام
باز امشب خاطرم را کودکی زیبا مزین کرد
که میخندید کودک وار
در نگاهش خنده ای پنهان که میفرمود: من هستم
خردیم از خاطرم رد شد که او بودم
در حیاط خانه کودکی ام
یک پسر بچه زیرک دیدم
در تقلای رسیدن به دم گربه زرد.
یادم از انگورهای عسکری آمد
حیف دانستم نگویم تا چه حد خردم
همانجا بود منزلگاه و من این هدیه را
مستانه رد کردم
حال دیگر نیست در یادم جز
صدای وز وز
کالسکه دودی ها
.......
نوشته شده توسط ... در ساعت 23:21 | لینک
|
