پنجشنبه هجدهم آبان 1385

بسم هو
بسته ام پاي کبوتر بر دست
سمبل آزادي مظهر صلح و صفا
ريسمان بر دستم...
اين زبان الکن از بر شعر تو را مي خواند
ميپرم با آنها تا فراسوي زمان
از جهان سايه ها ميکنم خود را رها
تک درخت نارون همچنان آن بالاست* روي آن شيب بلند
و به افسوس و فغان ميگويد...خوش به حالت
که نکردي ريشه هايت در زمين جاري
ريسمان را بستم بر دستم محکمتر
و به فکر فردا
که پس پرده مشکين از ابر
چه کسي منتظر است؟؟؟
نوشته شده توسط ... در ساعت 1:14 | لینک
|
