که آن هنگام که کم تقلا شدی گرد رخوت و سکون
فرقی نمی شناسد از آنکه روی آینه بنشیند یا لایه ای
به خشت گلین بیافزاید و آن زمان که نخواهی بفهمی
فرقی نمیشناسی از آنکه پیری فرزانه تو را رهنما
شود یا خردی دیوانه و آن هنگام که مشتاق فهمیدن
باشی هم از سخن پیر خردمند بهره آموزی و هم
ژرف سخن خرد نابالغ شوی و از هر دو درسی فرا
گیری و فانوس راه خویش سازی.پس بیهوده پرسه
مزن که تو را هیچ هم نباشد ار نخواهی و ار خواهی
همه هیچ ازآن توست چه بخواهی و چه نخواهی
راهی جز خواستن نخواهی خواست که این خواستگاه
پروردگار توست و تو خود پروردگار خودی چه
بدانی و چه ندانی پروردگار تو خود توست که در
خشت گلین تن محفوظش کرده ای و بیخبر ازآنچه
هست به جستجوی نیستی همت گمارده ای تا بلکه
باشد اما آنجا نخواهد بود چه بخواهی و چه
نخواهی پس بدان که دو راه داری که هر دو یک
راهند اول این است که خود بشناسی و دوم
خدای خود اولی که براوردی دومی براورده است و
تو را راهی جز این یک دو راه نیست پس هرزه
مباش که رد عبور تو از سرآغاز در تاریخ
نمایانگر است تا حالا چه بدانی و چه ندانی و اگر
بدانی و چاره ای اندیشی رستی اگر بدانی و نیاندیشی
همان خرد دیوانه ای و اگر ندانی و نیاندیشی همچنان
نظاره گر مردن و زنده شدنت در تاریخ خواهی بود
چه ببینی و چه نبینی
