تبليغاتX
مثل آزادی یک شاپرک تازه نفس - خواستن

غبار روی آینه حاکی از آنست

که آن هنگام که کم تقلا شدی گرد رخوت و سکون

 فرقی نمی شناسد از آنکه روی آینه بنشیند یا لایه ای

 به خشت گلین بیافزاید و آن زمان که نخواهی بفهمی

 فرقی نمیشناسی از آنکه پیری فرزانه تو را رهنما

 شود یا خردی دیوانه و آن هنگام که مشتاق فهمیدن

 باشی هم از سخن پیر خردمند بهره آموزی و هم

 ژرف سخن خرد نابالغ شوی و از هر دو درسی فرا

 گیری و فانوس راه خویش سازی.پس بیهوده پرسه

 مزن که تو را هیچ هم نباشد ار نخواهی و ار خواهی

 همه هیچ ازآن توست چه بخواهی و چه نخواهی

 راهی جز خواستن نخواهی خواست که این خواستگاه

 پروردگار توست و تو خود پروردگار خودی چه

 بدانی و چه ندانی پروردگار تو خود توست که در

 خشت گلین تن محفوظش کرده ای و بیخبر ازآنچه

 هست به جستجوی نیستی همت گمارده ای تا بلکه

 باشد     اما آنجا نخواهد بود چه بخواهی و چه

 نخواهی پس بدان که دو راه داری که هر دو یک

 راهند    اول این است که خود بشناسی و دوم

 خدای خود  اولی که براوردی دومی براورده است و

 تو را راهی جز این یک دو راه نیست   پس هرزه

 مباش که رد عبور تو  از سرآغاز در تاریخ

 نمایانگر است تا حالا چه بدانی و چه ندانی و اگر

 بدانی و چاره ای اندیشی رستی اگر بدانی و نیاندیشی

 همان خرد دیوانه ای و اگر ندانی و نیاندیشی همچنان

 نظاره گر مردن و زنده شدنت در تاریخ خواهی بود

 چه ببینی و چه نبینی  

نوشته شده توسط ... در ساعت 0:27 | لینک  |