تبليغاتX
مثل آزادی یک شاپرک تازه نفس

باز امشب مثل دیشب بود       و چشمانم نمی خفتند          و من عاجز تر از دیشب به پا بودم

که ناگه در ته ذهنم             دو خط شعری تجلی کرد

در تکاپوی دو خط دیگری بودم          که آن هم انقریب آمد

آه اگر باران دوباره سر زند          جثه ام را زیر آن تر میکنم

روی یک بامی نشینم یحتمل      شعرهای حافظ از بر میکنم

بیت بعدی را که میداند چه بود        ناگهان از آسمان آمد فرود

قدرت باور ز من دوری گزید             از تنم غافل شدم عقلم رمید

آسمان باریدنش آغاز کرد                قطره قطره ذره ذره میچکید

برکتش بی هیچ تبعیض و ستم           بر تمام شهر یکسان می رسید

اشکهای من بدو پیوند شد                  بغض من با ناله اش آهنگ شد

نوشته شده توسط ... در ساعت 2:49 | لینک  | 

غبار روی آینه حاکی از آنست

که آن هنگام که کم تقلا شدی گرد رخوت و سکون

 فرقی نمی شناسد از آنکه روی آینه بنشیند یا لایه ای

 به خشت گلین بیافزاید و آن زمان که نخواهی بفهمی

 فرقی نمیشناسی از آنکه پیری فرزانه تو را رهنما

 شود یا خردی دیوانه و آن هنگام که مشتاق فهمیدن

 باشی هم از سخن پیر خردمند بهره آموزی و هم

 ژرف سخن خرد نابالغ شوی و از هر دو درسی فرا

 گیری و فانوس راه خویش سازی.پس بیهوده پرسه

 مزن که تو را هیچ هم نباشد ار نخواهی و ار خواهی

 همه هیچ ازآن توست چه بخواهی و چه نخواهی

 راهی جز خواستن نخواهی خواست که این خواستگاه

 پروردگار توست و تو خود پروردگار خودی چه

 بدانی و چه ندانی پروردگار تو خود توست که در

 خشت گلین تن محفوظش کرده ای و بیخبر ازآنچه

 هست به جستجوی نیستی همت گمارده ای تا بلکه

 باشد     اما آنجا نخواهد بود چه بخواهی و چه

 نخواهی پس بدان که دو راه داری که هر دو یک

 راهند    اول این است که خود بشناسی و دوم

 خدای خود  اولی که براوردی دومی براورده است و

 تو را راهی جز این یک دو راه نیست   پس هرزه

 مباش که رد عبور تو  از سرآغاز در تاریخ

 نمایانگر است تا حالا چه بدانی و چه ندانی و اگر

 بدانی و چاره ای اندیشی رستی اگر بدانی و نیاندیشی

 همان خرد دیوانه ای و اگر ندانی و نیاندیشی همچنان

 نظاره گر مردن و زنده شدنت در تاریخ خواهی بود

 چه ببینی و چه نبینی  

نوشته شده توسط ... در ساعت 0:27 | لینک  |