جمعه دوم آذر 1386
تخت خواب من اگر نرم نیست و اگر گرم نیست شب در آن نام خدا جا دارد
گه به نجوای خفیف گه به فریاد بلند ذکر نامش جاریست
و من او را خواندم و همی میدانم که خبر نیست ازو
مثل شبهای دگر اثرش پیدا نیست
و من او را خواندم
گه به نجوای بلند گه به فریاد خفیف
ناگهان رعد نواخت سیل جسمم را برد طوفان بر من تاخت
جای پایش پیداست رد جایش اینجاست
و منش هیچ ندیدم هرگـــــــــــــز
و صدایش آمد
با من خرد بگفت:حالیا جامه دران باید کرد
و صدایش می گفت کیــــــــــن نوا از خود توست
بغض اشکم ترکیــــــــــــد حرفهایش می گفت ::::::::: چشم من دیده توست
حــــــــــــــــرف من با نوسان لب تو میگوید
خود شنیدم که زبانم میگفت: حالیا جامه دران باید کرد
نوشته شده توسط ... در ساعت 1:56 | لینک
