
بسم هو
بسته ام پاي کبوتر بر دست
سمبل آزادي مظهر صلح و صفا
ريسمان بر دستم...
اين زبان الکن از بر شعر تو را مي خواند
ميپرم با آنها تا فراسوي زمان
از جهان سايه ها ميکنم خود را رها
تک درخت نارون همچنان آن بالاست* روي آن شيب بلند
و به افسوس و فغان ميگويد...خوش به حالت
که نکردي ريشه هايت در زمين جاري
ريسمان را بستم بر دستم محکمتر
و به فکر فردا
که پس پرده مشکين از ابر
چه کسي منتظر است؟؟؟

اندرین ظلمت شب مه آبی پیداست
و همه مردم شهر آمده اند
چه به ترس و چه به حرمت سر تعظیم همه
پایین است
و به رحمانیت حاکم عادل همه می اندیشند
باد سردی از میان میپیچد
حال دیگر اینجاجامه ای در بر نیست که مستور کنی قامت عریانت را
از میان آنها یک نفر سر رو به بالا دارد هیچ بیمی در دلش نیست
او کیست؟؟؟
